تبليغاتX
کوچکترین دختر آذربایجان می نویسد
   
 

.
 

 
 

 
 
 

 
.
 
 

من مهسا جعفرزاده هستم . 8سال دارم .در شاهد میر حسنی درس می خوانم.من از بچه گی یعنی 5 ساله گی شعر و داستانها را به مادرم می گفتم که آن را بنویسد .الان که خودم داستان می نویسم.
ایمیل مدیر :

RSS
 
دوست عزیز
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال جمعه بیست و ششم آذر 1389 در ساعت 1:47

یکی بود . یکی نبود.

خرسی خرس کوچولو و خرگوشی خرگوش کوچولو با هم دوست بودند.

آنها همیشه با هم بازی می کردند.بعد از چند سالی زمستان شروع شد.

انها مجبور شدند هم دیگر را ترک کنند.

خرسی در خانه ی خود به بیرون نگاه می کرد تا زودتر زمستان تمام شود و خرگوشی را ببیند و با خرگوشی دوستش بازی کند.

مدتی بعد زمستان تمام می شود و خرسی و خرگوشی هم را بغل کردند.

آن دو خیلی خوشحال شدند و بازی کردند.

 
.:: ::.
 
زرافه ای که گم شد
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 در ساعت 3:15

یکی بود .یکی نبود.

زرافه کوچولویی زندگی می کرد .

او صبح پا شد و دید که خودش نیست.

رفت رفت به آهو رسید.

از او پرسید مرا دیدی؟

آهو گفت :نه

رفت رفت  به گوزن رسید

گفت تو مرا ندیدی؟

گوزن گفت من چه بدانم.

شیر قاه قاه خندید و گفت مگر یادت نیست من تو را دیروز خوردم

زرافه گفت چرا خوردی؟

شیر گفت می خواستی حواست را جمع کنی

زرافه گریه کرد گفت دهانت را باز کن من  بیرون بیایم

شیر گفت باشد

شیر دهانش را باز کرد

زرافه بیرون آمد و رفت خانه.

 
.:: ::.
 
فصلها
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال پنجشنبه هجدهم آذر 1389 در ساعت 18:15
پاییز پاییز پاییزه

برگها داره می ریزه

برگها شده زرد رنگ

هوا شده کمی سرد

باد و بارون می باره

 

زمستون زمستون

هوا شده کمی سرد

برف و بارون می باره

برف های دونه دونه

از آسمون می باره

 

بهار بهار بهاره

با غنچه های رنگی

با شاپرک های قشنگ

بازم شادی می یاره

گل و گلاب می یاره

 

 
.:: ::.
 
خرگوش زرنگ
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال دوشنبه یکم آذر 1389 در ساعت 1:18

روزی روزگاری در یک جنگل برگ خرگوشی زندگی یم کرد و هر روز صبح از خواب خوش بیدار می شد و از خانه بیرون می رفت تا برای خودش غذای خوبی پیدا کند و بخورد .

رفت و رفت به مزرعه ای رسید و هویج ها راخورد . در همین موقع سر و کله ی روباه مکار پیدا شد .

و روباه با خودش گفت غذای چرب نرمی است . و نقشه ای کشید و گفت : آهای خرگوش من منتظر تو بودم که با هم هویج های خوشمزه مان را بخوریم.

خرگوش که نقشه روباه را فهمیده بود گفت: روباه تو گوشتخوار هستی و نمی توانی هویج بخوری .

روباه که دید نقشه اش نگرفته عصبانی شد و خرگوش را دنبال کرد.

 
.:: ::.
 
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


 
 
 

  .:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.