تبليغاتX
کوچکترین دختر آذربایجان می نویسد
   
 

.
 

 
 

 
 
 

 
.
 
 

من مهسا جعفرزاده هستم . 8سال دارم .در شاهد میر حسنی درس می خوانم.من از بچه گی یعنی 5 ساله گی شعر و داستانها را به مادرم می گفتم که آن را بنویسد .الان که خودم داستان می نویسم.
ایمیل مدیر :

RSS
 
درد دل با رئيس جمهور عزيز
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 در ساعت 19:44
من دختري هستم كه گاه  مي خندد و گاهي كه دلش مي گيرد گريه مي كند.

افتخار مي كند يك ايراني است.

و افتخار مي كند كه بنده ي خداست .

من در جستجوي فرشته اي هستم  كه صلح و دوستي را در يك پاكت نقره اي يا طلايي رنگ به مردم هديه دهد.

آرزو مي كنم كه روزي برسد كه كسي محتاج نباشد.

 
.:: ::.
 
مادر بزرگ ماهيها
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 در ساعت 19:52
ماهيگير فقيري بود . چون آب درياچه ي روستاي آنها تمام شده بود ماهي هم وجود نداشت و خانواده و خود ماهيگير هميشه گرسنه بودند.

روزي كه ماهيگير منتظر بود تا شايد ماهي پيدا شود چشمش به ماهي بسيار پيري افتاد.

ماهي پير از او مدام شكايت مي كرد و مي گفت چرا نوه هاي من را با خود بردي.

ماهيگير گفت اگر آنها را نبرم پس چه غذا بخورم؟

ماهي كمي فكر كرد گفت اگر قول بدهي كه از اين ببعد ماهي هاي درياچه را نخوري من تو را خوشبخت مي كنم.

ماهيگير قول داد 

اما نفهميد كه منظور او چيست.

صبح وقتي از خواب بيدار شد خود را در قصري بزرگ ديد .

اما او تازه منظور ماهي پير را فهميده بود.

 
.:: ::.
 
سارا و مهسا
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 در ساعت 11:22


صبح سارا با صداي حرف زدن مادر و پدرش از خواب بلند مي شود و با شتاب دست و رويش را شست و به اشپزخانه رفت و به پدر و مادرش سلام كرد.

سبد پرتقال را برداشت و پرتقالهاي هم اندازه را كنار هم گذاشت و ادامه داد يافا چيست؟

مادر گفت يافا از نارنگي كوچكتر است .

بالاخره سارا دو پرتقال انتخاب كرد و داخل كيف گذاشت.

با شنيدن بوق سرويس مهد كودك سريع از مادر و پدرش خداحافظي كرد و به طرف سرويس رفت.

در مهد زنگ تغذيه سارا پيش مهسا رفت و ادامه داد امروز دو پرتقال آورده ام و بعد هم گفت ما ديگر بچه نيستيم.

مهسا لبخندي زد و آبنبات و كيك شكلاتي خود را به او نشان داد گفت مي خواهي با هم بخوريم و بعد هم با هم مشغول خوردن شدند.

مربي مهد با شنيدن حرفهاي آن دو پيش آنها رفت و گفت آفرين شما با اينكه كوچك هستيد اما خود را كوچك نشان نمي دهيد و من از شما متشكرم

 
.:: ::.
 
رمي
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال دوشنبه یکم اسفند 1390 در ساعت 3:49
در روزگاران قديم كنار ساحل خانه ي چوبي و كوچكي بود .

توي آن خانه گربه كوچولويي بنام رمي زندگي مي كرد.

رمي هر روز كنار دريا مي رفت و ماهي مي گرفت و مي خورد.

امروز رمي وقتي از خواب بلند شد و كنار دريا نشست تا ماهي بگيرد 

اما چيزي بجز استخوان ماهي گيرش نيامد.

ناراحت به كلبه اش باز گشت و تصميم گرفت فردا صبح پيش ريوا خياطه برود و كمي نخ از او بگيرد و با آن قلابي زيبا درست كند تا به راحتي ماهي بگيرد.

صبح شد او پيش ريوا رفت و كمي نخ از او گرفت و بدنبال چوب رفت تا قلابش را درست كند .

بالاخره به سختي قلابي درست كرد و از اين ببعد براحتي ماهي مي گرفت.

 
.:: ::.
 
خانواده خرگوشي
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال یکشنبه دوم بهمن 1390 در ساعت 15:12
خانواده خرگوش تصميم گرفته بودند براي تعطيلات چند روزي به باغ عمو پيتر كه در نزديكي خانه شان قرار داشت بروند.

زيرا كه بزرگتر از بچه خرگوشهاي ديگر بود.

گفت من مي خواهم دفتر خاطراتم را بياورم 

كيامسا گفت من ماشين كوكي زرد و قرمز م را مي آورم

كاكاس مري كه ني ني خرگوشه حساب مي شد گفت پس من هم بچه كوچولوام را مي آورم

مامان خرگوشه مشغول قرار دادن خوراكي داخل سبد بود 

عمه مري سبد ها را يكي يكي به بابا خرگوشه مي داد و بابا خرگوشه هم انها را در صندوق پشت ماشين مي گذاشت 

خاله سوزي و دايي ماركو در حياط خانه مشغول چيدن كلم ها و هويج هاي تازه بودند

مادربزرگ كاسمي مشغول آشپزي بود و غذاهاي مختلف درست مي كرد

پدربزرگ ارويكاس وسايل شخصي همه را در كيسه اي بزرگ قرار مي داد.

مثل مسواك صابون حوله و خميردندان

دختر عمو هانلي مشغول چيدن سيب پرتقال ليمو شيرين و آلبالو بودو پسر دايي و دختر خاله مري كمك بابا خرگوشه مي كردند.

تا چمدان ها و كيسه هاي بزرگ را در صندوق عقب ماشين بگذارد

زن عمو  گلخانه را ترو تميز مي كرد.

زن دايي مارتين سنگ هاي بزرگ و كوچك را كنار مي زد تا بابا خرگوشه راحت تر ماشين ر حركت دهد .

بالاخره خانواده خرگوشي با زحمت خود را به باغ عمو پيتر رساندند.

آن روز به آنها خيلي خوش گذشت.


برچسب‌ها: خرگوش
 
.:: ::.
 
لبخند
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال شنبه بیست و چهارم دی 1390 در ساعت 1:0
به غضنفر مي گويند بنويس 11.

مي نويسد 1

و بالايش تشديد مي گذارد.


به يكي مي گويند با حيدر جمله بساز.

مي گويد آمدم خانه تان هي در زدم باز نكرديد.



 
.:: ::.
 
صياد و عروس دريايي
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال پنجشنبه پانزدهم دی 1390 در ساعت 18:53
مرد صيادي صبح زود روز پاييزي به دريا رفت.

قلابش را پايين انداخت ناگهان عروس دريايي درآمد.

مرد از او خوشش آمد.

عروس دريايي در راه گفت در دريا كسي با كسي قهر نيست .كسي دروغ نمي گويد.

مرد تصميم گرفت در دريا كنار ماهي ها زندگي كند.

 
.:: ::.
 
لينا
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال پنجشنبه یکم دی 1390 در ساعت 5:54
دختري بنام لينا با گربه ي كوچك قهوه اي خود در فرانسه زندگي مي كرد.

البته اين را بگويم كه گربه ي لينا خيالي بود.

بعضي وقتها به شكل فضانوردان درمي امد .روزي پسر فضايي با خود موجودي بنام باك شيتان آورد.

خيلي پرتقال دوست مي داشت.و البته او آرزوها را برآورده مي كرد.

اما سرانجام بعد از برآورده كردن آرزو اتفاق بدي مي افتاد.

پسرفضايي راز باكي را به دوستان لينا هم گفته بود و انها دل خوشي از باكي نداشتند و مي دانستند اگر به باكي اعتماد كنند اتفاق بدي مي افتد.

پسر فضايي به دنبال باكي امد و با همبه خانه رفتند .

متاسف مي شوم اگر بگويم لينا هم خيالي بود.

 
.:: ::.
 
خيرخواهي
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال پنجشنبه هفدهم آذر 1390 در ساعت 19:45

در روزگاران قديم پسري با مادر مريضش زندگي مي كرد كه مجبور بود براي درآوردن پول روز و شب مجله بفروشد.

روزي از روزهاي تابستان كه مشغول فروختن مجله بود احساس كرد تشنه و گرسنه است .

به كلبه اي قديمي رسيد و در زد.

تق تق تق!

زن مهرباني در را باز كرد .

پسر پرسيد اگر ممكن است مقداري آب به من بدهيد .

زن با ليواني پر از شير و سه كلوچه برگشت.

پسرك بعد از نوشيدن شير گرم و خوردن كلوچه از زن خداحافظي كرد و در راه فكر مي كرد چطور مي تواند محبت اين زن را جبران كند.

بعد از سالها پسرك دكتر شد و همان زن به پيش پسر آمد .

پسر در كاغذي نوشت مبلغ يك ليوان شير و كلوچه كه قبلا پرداخت شده است!

 
.:: ::.
 
دختر ماه
موضوع :
نویسنده مهسا جعفرزاده  تاریخ ارسال پنجشنبه پنجم آبان 1390 در ساعت 23:46

روزي در دهي خانه اي يا همان كلبه اي بود كه در آن پيرمرد و پيرزني زندگي مي كردند.

آن دو فرزندي نداشتند و هر شب آرزوي داشتن فرزند را مي كردند.

روزي وقتي مشغول دعا كردن و آرزو كردن بودند صداي دل نوازي به گوششان خورد.

آن صدا صداي دختري بود كه در گوشه اي از انجا آرام گريه مي كرد.پيرمرد و پيرزن از خداوند تشكر كردند .

وقتي دخترك بزرگ و بزرگتر شد لباسي نداشت ولي در روز تولدش پيرزن لباس عروسيش را به او هديه كرد و پيرمرد هم گردنبندي با مرواريد كه خودش درست كرده بود به او هديه كرد.

روزي دخترك گفت من از ماه به اينجا آمده ام و الان بايد برگردم شايد چند سال بعد به ديدن شما بيايم.

 
.:: ::.
 
عناوین آخرین مطالب بلاگ من


 
 
 

  .:: Design By : wWw.Theme-Designer.Com ::.