خانواده خرگوش تصميم گرفته بودند براي تعطيلات چند روزي به باغ عمو پيتر كه در نزديكي خانه شان قرار داشت بروند.زيرا كه بزرگتر از بچه خرگوشهاي ديگر بود.
گفت من مي خواهم دفتر خاطراتم را بياورم
كيامسا گفت من ماشين كوكي زرد و قرمز م را مي آورم
كاكاس مري كه ني ني خرگوشه حساب مي شد گفت پس من هم بچه كوچولوام را مي آورم
مامان خرگوشه مشغول قرار دادن خوراكي داخل سبد بود
عمه مري سبد ها را يكي يكي به بابا خرگوشه مي داد و بابا خرگوشه هم انها را در صندوق پشت ماشين مي گذاشت
خاله سوزي و دايي ماركو در حياط خانه مشغول چيدن كلم ها و هويج هاي تازه بودند
مادربزرگ كاسمي مشغول آشپزي بود و غذاهاي مختلف درست مي كرد
پدربزرگ ارويكاس وسايل شخصي همه را در كيسه اي بزرگ قرار مي داد.
مثل مسواك صابون حوله و خميردندان
دختر عمو هانلي مشغول چيدن سيب پرتقال ليمو شيرين و آلبالو بودو پسر دايي و دختر خاله مري كمك بابا خرگوشه مي كردند.
تا چمدان ها و كيسه هاي بزرگ را در صندوق عقب ماشين بگذارد
زن عمو گلخانه را ترو تميز مي كرد.
زن دايي مارتين سنگ هاي بزرگ و كوچك را كنار مي زد تا بابا خرگوشه راحت تر ماشين ر حركت دهد .
بالاخره خانواده خرگوشي با زحمت خود را به باغ عمو پيتر رساندند.
آن روز به آنها خيلي خوش گذشت.
برچسبها:
خرگوش